تبليغاتX
دنیای زیبا


دنیای زیبا

فریادی در اوج سکوت

سلام قبل از هر چیز شب یلدای همگی مبارک

من رفتم تا بعد از کنکور ولی گهگداری بهتون سر میزنم دوستای خوبم

فعلا" خداحافظ

نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

گاهی با شنیدن"حقوق بشر"نوزادی به ذهنم میاد که هنوز یه روز از عمرش نگذشته اما به خاطر فقر شدید فرهنگی پدرش به گناه دختر بودن از وسط نصف میشه

کودکی به ذهنم میاد که به جرم پر انرژی بودن و عدم توانایی خفه کردن شور و هیجانش باید این انرژیشو با یه سیلی محکم از دستای زمخت پدرش به وسیله ی گریه و ناله آزاد کنه

پسر یا دختر۱۰-۱۲ساله ای به ذهنم میاد که سر چهارراه منتظره چراغ قرمز بشه و بدوبدو توی سرما که همه ی ماشینا شیشه هاشون بالاست و بخاری روشنه با دستای ترک خورده تند تند بزنه به شیشه ها و بزرگترین آرزوش این باشه که یه نیم نگاهی بگه یه آدامس یا یه نخ سیگار دونه ای چند برای این تازه نوجوان قرمز رنگ زندگی(خونباروپردرد)وسبز که رنگ زیتونه براش میشه رنگ تنفر زرد هم ضربان قلبش رو بهم میریزه

نوجوان۱۶-۱۷ساله ای به ذهنم میاد که گوشه ی خیابون دستشو عمود کرده رو سینه شو وقتی نگاش میکنی میبینی که سفیدی دندوناش به رنگ سیاهی مرگه زیبایی چشمانش به گودی سیاهچاله ی خفت و قرمزی لبهایش به کبودی ذلت و شونه ها و پشتش که باید کمکمک آماده حس کردن مسئولیت هایی باشن که آینده سازه رو به زمین آورده و میخوان این جثه ی نحیف رو با سر و مشتاقانه به قعر قبر ببرن به خاطر نداشتن یه لذت واقعی و روی آوردن به یه لذت واهی و کاذب...

یه کنکوری۱۸ساله به ذهنم میاد که چشم هاشو،با دوستان بودن هاشو،شوق و شور بهترین سالهای نوجوانیشو،همه رو فدا میکنه اما در نهایت به گناه بومی بودن سر از اتاق پر کتاب خودش در میاره

وهمه ی اینا کنوانسیون حقوق کودک که حقوق هر انسانی رو از بدو تولد تا پایان۱۸سالگی تعیین کرده و زیر نظر اعلامیه ی حقوق بشره رو به ذهنم میاره و دونه دونه ی بندهای اعلامیه ی حقوق بشر

گاهی با شنیدن"حقوق بشر"اردوگاههای غزه و عراق و افغانستان به ذهنم میاد که مردمش با ترس و لرز رو خاک سرزمین خودشون قدم برمیدارن و اونایی که این ترس رو تو دل این مردم روشن میکنن روی انسانیت قدم برمیدارن و بهش تف میکنن

مردم پوست بر استخوان مونده ی آفریقا به ذهنم میاد که از فرط گشنگی حاضرن سنگ بخورن ولی بعضی ها قبل از تعیین کابینه شون سگ هاشونو تعیین میکنن

دخترک زیباروی چشم آبی موطلایی کردی از شهرهای مرزی به ذهنم میاد که به گناه مجذوب پروانه شدن پاش به جنگل ها و طبیعت بی بدیع و پنهان سرزمینش کردستان ناخواسته باز میشه ووقتی چشم هاشو باز میکنه میبینه که جفت پاهاش رفتن وتنها چیزی که براش مونده نصف بدنشه و نگاه های ترحم آمیز دیگران با همه ی اینا وقتی بهش نگاه میکنی یواشکی با سر پایین انداختنی نجیبانه و یه لبخند دخترانه سراسر قلبت رو میدزده

گاهی با شنیدن"حقوق بشر"تاریخ به ذهنم میاد از بدبختی های دوران جاهلیت گرفته تا جنایت بی پایان هیروشیما و ناکازاکی،از آتیش به جون تخت جمشید انداختن تا بدبختی های هندوستان قبل از گاندی و...

گاهی با شنیدن"حقوق بشر"بند۳۰اعلامیه به ذهنم میاد که با اینکه میگه"تفسیر خارج از متن ممنوع"اما تو جای جای دنیا با این ممنوعیت بزرگ هرکسی ساز خودشو میزنه

ولی راستش چند روز پیش با شنیدن اینکه۱۰دسامبر۲۰۰۸سالگرد۶۰مین سال تولد اعلامیه ی جهانی حقوق بشره فاجعه ی از یاد نرفتنی ۱۱سپتامبر به ذهنم اومد...

اما:آنچه باید گفت و ذهنم را آشفته تر میسازد بسیار و لحظه ها بی وقفه میتازند از پی هم

وبلاگ خاتون باران من رو به این بازی دعوت کرد و من هم وبلاگ پشت پرچین هراس و باران رو دعوت میکنم
نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

1.هه ناسه كانت:هه وێنی دووباره بوونه وه و

چاوه كانت:غه ریبانه ترین ئه وینی به رده وامیان لێ ده تكێ،

هه ناسه كانم:بۆنی كۆچ و

چاوه كانیشم:به رده وام كۆچیان لێ ده بارێ.

نزای دووری،دووری خۆزگه كانتم،

به تاوانێكی سه وزه وه پشكوتووم.

ئازاد موحه مه دیانی

۲. ببخشید دیر شد اما عید قربان رو به همه تون تبریک میگم امیدوارم حداقل یکی از عید قربان های باقی مونده از عمرتون رو حج باشید

۳.روز دانشجو(باتاخیر و معذرت خواهی مجدد)رو هم به همه ی دانشجویان حال گذشته و آینده تبریک میگم امیدوارم تو همه ی مراحل زندگیتون دانشجو باشید اما به معنا واقعیش نه...

نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید.

واینک شاخه ی نزدیک!از سر انگشتم پروا مکن.

بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است.

درخشش میوه درخشان تر.

وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید.

دورترین آب

ریزش خود را به راهم فشاند.

پنهان ترین سنگ

سایه اش را به پایم ریخت.

و من شاخه ی نزدیک!

از آب گذشتم از سایه بدر رفتم

رفتم غرورم را بر ستیغ عقاب-آشیان شکستم

و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام.

خم شو شاخه ی نزدیک!

                                                   ‌آوار آفتاب-سهراب سپهری

 

عیدت مبارک...

نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین|

۱.هیچ پروازی نیست برساند ما را به قطار دگران

            مگر اندیشه و علم

               مگر انگیزه و عشق

                  مگر اینه و صلح

                     و تقلا و تلاش...

همه اینو میدونیم كه اگه بخواییم به آدمای موفق برسیم و مانند و یا بهتر از اونها بشیم شرط ها ی بالا لازمه،لازمه كه اندیشه ی بازی داشته باشیم،علم درست و به روزی داشته باشیم،با انگیزه باشیم و عاشق،مثل اینه صاف باشیم و مهربان(و صلح دوست)،وتقلا و تلاش زیاد داشته باشیم.

كه متاسفانه بچه ها ی امروزی از اندیشه ی باز كم بهره اند،از درس خوندن فقط نمره ی خوب گرفتن بلدن(نمره ی خوب رو میتونید در خارج از جمعیت دانش آموزا مدرك هم فرض كنید)،انگیزه شون هم چیزهاییه كه آدم روش نمیشه بگه،از عشق هم به راستی كه چیزی نمی فهمن،حس اینه بودن رو هم دوست ندارن و مسخره اش میكنن_اما گاهی بهش تظاهر میكنن_،از مهربونی و صلح دوستی كه هیچی سرشون نمیشه،تقلا و تلاششون هم فقط برای چیزهاییه كه ارزش ندارن مثل علم بدون عمل(عاشق كسب نمره ی20)

البته همه اینطور نیستن،اما دسته ای كه این شكلی اند بیشتر جلوه میكنن و جامعه رو زشت كردن اونایی هم كه بر قطار واقعی سوارن و سكندار یه كشتی اند كه مسیر درست رو میره پنهانند و همینه كه میگن:ریشه در آب است...

 

۲. دیروز كه داشتم ادبیات سال دومم رو میخوندم و مشغول خوندن قسمتی از داستان كلبه ی عمو تم نوشته ی خانم هریت بیچر استو نویسنده ی بزرگ سیاه پوست امریكایی بودم یاد این توالی احوال سیاهپوستای امریكا افتادم و به اینده ی خودم به عنوان یه كرد سنی امیدوار...

 

۳.راستی کی از شهروند امروز خبر داره؟چی به سرش اومده؟من رو هم خبردار کنید...

نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

happy birthday

مامان گلم سالگرد تولدت رو تبریك میگم این شعر(هندسی)رو با تمام احساس تقدیمت میكنم:

منحنی قامتم تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن طره ی گیسوی توست

شاعر:دبیر هندسه ام

گاهی اوقات انسان نمی تونه همه ی احساساتش رو با زبان بگه ولی كاش میشد یه دفعه بتونم به تعداد تموم ستاره های این كهكشان ببوسمت

happy birthday

نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

اگه درست به دوروبرمون نگاه كنیم،میبینیم تو جمع وبلاگ نویسای سقز تعداد دخترهای وبلاگ نویس به نسبت خیلی كم هستن البته تنها در سقز اینطور نیست در كل وبلاگ نویسان،دخترها كمتر از پسرها به چشم میخورن راستش فكر میكنم وبلاگ درست كردن واسه دخترها بیشتر جرات میخواد تا تخصص.ولی ریشه در كجاست؟مشكل اصلی و اساسی چیه؟دلیل این كمبود جرات چیه؟من گهگاهی كه پیشنهاد درست كردن یه وبلاگ رو به كسی میدادم،چنان چشمی برام گرد میكرد كه انگار جون باباشو خواستم.چرا ترس؟البته گاهی فكر میكنم این ترس لازمه چون زندگی در جامعه ی ایران یكی از اصلی ترین مولفه هاش ترسه،هیچ كس نمی تونه بدون ترس،با ارامش و با خیال راحت زندگی كنه.خب دیگه شرایط اینطوریه...

یه دلیل دیگه اش فرهنگه.اینترنت یه شبكه ی جهانی و به قول معروف وسیله ی ایجاد دهكده ی جهانیه،ادمای زیادی از این طریق به راحتی از هر كجای دنیا با همدیگه در ارتباطنداما عده ای كه ازسطح فرهنگ پایین تری برخوردارن و تازه به وسیله ی اینترنت با اطرافشون ارتباط برقرار می كنن زود جو میگیردشون و از خود بی خود میشن چه بسا اقا پسر هایی كه با دیدن یه وبلاگ دختر_بدون در نظر گرفتن زمینه ی فعالیت وبلاگ_قند تو دلشون اب میشه اما خوبه گفته بشه وقتی یه دختر وبلاگ نویس میشه (در اینجا منظور هر وبلاگی غیر از وبلاگ های عاشقانه و امثالشه)معنیش اینه واسه اینده هدف داره،برنامه داره،به چیزی غیر از انچه هم سن و سال هاش فكر میكنن،فكر میكنه چیزی بیشتر از اون ها البته با دلی سرشار از شجاعت.

یه نكته ی دیگه كه قابل ذكره هست اینه كه ارتباطات اینترنتی كاملا"بابقیه ی ارتباط ها چه دیداری،چه شنیداری،چه نوشتاری_غیر از انچه به اینترنت ربط داره_و...تفاوت داره در ارتباطات اینترنتی ادما از ارامش خاطر و ازادی بیان بیشتری برخوردارن هر چند خطرهای خودش رو هم داره(اینم به خاطر اینه كه تو دنیا غیر از ذات اقدس خدا هیچی مطلق نیست و همه نسبی ست)اما در كل ازادی تا حد كمی بیشتره.

پارسال اواخر زمستون كه وبلاگ قبلی ام رو راه اندازی كردم هیچ خانم وبلاگ نویسی رو نمیشناختم،تنهای تنها بودم ام خب شكر خدا تابستان امسال جمعیت بانوان وبلاگ نویس شهر بیشتر شده ووبلاگستان هم از یه جنس بودن در اومده.حالا دوست دارم چند تا از دوستای خانم وبلاگ نویسم رو معرفی كنم؛یكی مریم بانوی بزرگ شهرمه،مریم سلطانی راد كه با کلبه ی کوچیکش یكی از اولین های سقزه كه از همون اغاز اشناییمون تا حالا مشوق و الگوی بزرگی واسه من بوده،یكی دیگه خاتون باران یا همون ری رای عزیزمه كه با وبلاگ بارونیش  همیشه حس قشنگی به همه منتقل می كنه و همیشه من رو مورد لطف خودش قرار میده،یكی دیگه خودم عزیزمه با وبلاگ ساده و زیبای پنجره اش كه مدتیه كم پیداست،به خاطر درسشه،براش ارزوی موفقیت دارم و امیدوارم هرچه زودتر تموم بشه و برگرده پیشمون و یكی از خانم دكترای خوب شهر بشه،جدیدا" هم كه سارا خانم گل با وبلاگ شهر آشوب به جمع اضافه شده با اینكه تازه دست به كار شده اما معلومه با برنامه و دقیق كار رو شروع كرده.یكی دیگه كه میخوام معرفی كنم یه كمی با بقیه فرق داره اخه بهترین عزیز ترین و صمیمی ترین دوست منه تا حالا چون خودش دوست نداشت راجع بهش چیزی نمی گفتم،اما خداییش این من بودم استعداد وبلاگ نویسی شو شكوفا كردم(مزاح)بعد به كمك همكار فعلیش دست به كار شد هر چند مدتیه جو گیر كنكور شده و به درخواست یه نفر كمی از وبلاگ دور شده امیدوارم طاقت بیاره و موفق بشه،ایشون بانوی كنكوریه شبگرده...امیدوارم هر روز به این جمع یه بانوی دیگه اضافه بشه.

در راه پیشبرد وبلاگم خیلی های دیگه یاریگرم بودن اولیش داداش عزیزمه،كاكه خالید عزیز یا ماردین خان كه همیشه امید ها نظرات و انتقاداتش برام كار ساز بوده،بعد از اون از كاك عرفان شریفی به خاطر راهنمایی های چند ماه پیشش تشكر میكنم،از لطف های همیشگی اقای ابراهیم اسماعیل پور(شه ماڵ)با خوناوکه ی زیباشون،اقای سیدیان با مجله ی پر بار رویای سبزشون،اقای سلام عبدالله زاده با شبگرد متنوعشون،اقای مازیار اردلان باسوتی در سیتی فوق العاده شون،اقای شهاب الدین شیخی با تمام متفاوت بودن وبلاگشون و اقا سامان باراه شب پر محتواشون سپاسگزارم.همچنین از یه دوست فرهیخته ی راه دورم هم تشكر میكنم كه رد پاش تو وبلاگ كم پیداست اما همیشه با اون دید فلسفی و نویسنده بودنش به من كمك میكنه ادرس وبلاگشم نمیگم.

 

من په پووله ی قژ ئاگرینی جوان ترین و پڕگوڵ ترین باخی وڵاتێكم كه خوێنی من پڕ خرۆش ترین و زوڵاڵ ترین جۆباری كۆسارانه دڵ پڕ له داخ و تینه كه یه تی

                                                             ساراخاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین   

 

نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

چند وقت پیش شنیدم،جدیدا"روانشناسان غربی به این نتیجه رسیدن كه دیگه IQ به عنوان ملاك سنجش هوش افراد قابل اعتبار نیست و چیزی كه جایگزین شده EQ است.

بر اساس انچه من شنیدم EQ میزان توانایی فرد در سازگاری با محیطه وبه این نتیجه رسیدن كه انسان های زندگی های شرقی بهره ی هوشی بالاتری نسبت به غربی ها دارن.

اما میبینیم كه ادما روز به روز با وارد جامعه شدن بیشتر از بعضی از گروه ها ی اجتماعی جدا میشن وبه تنهایی علاقه مند تر و به غربی شدن نزدیك تر؛این در صورتیه كه غربی ها به یه لحظه از زندگی ماها غبطه میخورن و اینجاست كه یاد این ضرب المثل می افتیم كه میگه:بسا كسا كه به روز تو ارزومندند،اما خودمون داریم این روز رو از بین میبریم و به همون كسا تبدیل میشیم چه بسا در اینده ی نه چندان دور غربی ها هم به زندگی های شرقی روی نیارن وشرقی ها جای اونا رو بگیرن این چندان بعید نیست چون اونا برای رسیدن به درست ها و بهترین ها تلاش میكنن اما ما برای مانند انها شدن زحمت میكشیم و زور میزنیم...

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 6:38 قبل از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

هێنده له گێژی گه ردوونا

                                گێژم خوارد

هه مو ساته سه وزه كانی خۆزگه م هه ڵوه رین

بۆ وه ی گوڵه كانی خه یانه ت

ره نگ زه رد نه بن

دڵۆپ دڵۆپ نمه بارانی چاوه كانم هه ڵده مژێ

                         قاقڕێكی پڕ له سه راب

چ خۆشبه ختن ئه و باڵنده كۆچه ریانه ی

له سه وزایی ئه به دییه تدا

ئاوا ده بن و

نه فره تی زه وی نایانگاتێ

له م جیهانه پڕغوربه ته دا

رێگه ی دووری ئه ندیشه م

چڵی زه ردی دار سێوه كرمۆڵه یه

وا فریشته كانی سه رم

نه زانانه سوجده ی بۆ ده به ن

گه ر هه نگاوێ دورتر بفڕم

ئه گه مه وه رزی ره شی گه رده لوولی تاوان

مردم ئه وه نده

له گێژه ڵۆكه ی نه دامه تیدا

بووم به ده سرۆكه ی سه مای جندۆكان

مردم ئه وه نده زیكری ساته مه یوه كانم كرد

                                  له به رزی سامناكی چاوه ڕ‌وانیدا

سه دان ساڵه له دوایین جاری مردنم

تێپه ڕ ده بێ

كه چی نه حه شرم ده كه ن

نه له م گۆڕیچه ته نگه ش ده رم دێنن

ئاخۆ كه نگێ

ئایه ی حه قیقه ت نازڵ ده بێ!؟

كام پێغه مبه ر...

كام ئۆمه ت وه ری ده گرێ

ئاخ په پووله قژ ئاگرینه كه

ئه وه تۆ بووی یا من؟!

له پێناوی ئه وینێكی ئه فسانه ییدا

چی تاشه به ردی ئاسمانه

باری به سه رماندا؟

ئه ی بۆ نه مردین؟!

تۆ بڵێ مه رگ به هێز تره یا ژیان؟

به رد سه ختتره یا گیان؟

یا ئه وینی وڵات دامان ئه گیرسێنێ

به پشكۆی پیرۆزی رقی تۆڵه

ئه ی ئه و خاتوونه دیله ی چوار مێخه یان كێشاوی

له جۆگرافیای تاوانێكی پیرۆزدا

چه پكێ بۆ كڕووزی سینگت

بكه تێشوی رێگام

ئاسمان ژه نگاوی و

پێغه مبه ره كان خائینن

ئایه كان به پیرۆزی ناگه نه ده ستمان

                                                       فه وزیه سووڵتان به یگی

 

من په پووله ی قژ ئاگرینی جوان ترین و پڕگوڵ ترین باخی وڵاتێكم كه خوێنی من پڕ خرۆش ترین و زوڵاڵ ترین جۆباری كۆسارانه دڵ پڕ له داخ و تینه كه یه تی

                                                                      ساراخاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین

نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

دڵدا رێكم سه ر لێ شێواو

له داوێنی چیای عه شقا

له ناو ته می یاسادا قه تیس.

تا وێك

جه سته ی زامه كانی خاتوزین ده شۆمه وه

ده مێك

لێزگه ی فرمێسكه كانی خه ج ده هۆنمه وه

تاوێكیش ده بمه بڵێسه ی ئاگرێكی یاخی و

ده چمه ده ماره كانی مێژووه.

 

باڵدارێكم بێ ئاسمان

له گه ڵ ئاوازی شێعره كانتا ره نگم گرتوه و

به ره وگه ر میانی سینگت هاتووم

ده لێم گه ڕێ!

ئاگره سووره ی ئه وینی زڵێخا

                            داوێنی دڵی گرتووم

 

له م وشكه ساڵی مێهره بانیه دا

بووكه بارانه ی

ده ست مناڵێكی گڕه زۆكم

له به ر ره شماڵی هه ر هه وارێك

ها وار ده كه م:

بارانم ده وێ....

             با...

                را...

                    ن...

بۆ وه ی

چۆله كه ی سۆزه كانمان

ره نگی برسێتی نه بینن

ده چم...

له بوخچه رازه كه ی سینگی دایكم

چه پك،چه پك

ئاوازیان بۆ ده هێنم.

                            

 فه وزیه سوڵتان به ی گی

نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

۱.یه سه چهار روزی نبودم(به خاطر کسالت مادرم که تو بیمارستان بود و امتحانات و سنگینی درس ها و تست ها)بدجوری دلم برای اینترنت و دوستای اینترنتی ام تنگ شده بود طوری که خواب اینترنت و وبلاگ رو می دیدم(بابا بدجوری معتاد شدم)اما خدارو شکر بازم برگشتم به جمعتون دوستای خوبم...

۲.اینم از عاقبت کاغذ پاره خوبه اقلا" اگه چند سال با کاغذ پاره ی تقلبی خدمت کنیم آخرش به خاطر چند سال خدمات ارزنده مون ازمون تشکر میشه اونم از طرف رئیس جمهور نازنین رئیس مجلس هم که کارنامه ی خاکستری بهمون میده به این میگن عدالت...

۳.یه خبر ناراحت کننده ی دیگه همین شهروند امروز مونده بود توقیف بشه که شد...

۴.راستی عصر پنج شنبه که خستگی هفته کلی کسلم کرده بود یه خواب خوش عصر پاییزی یک ساعته ریلکسم کرد ولی میدونی کجاش جالب بود-وبامزه-؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خواب دیدم باراک اوباما شده رئیس جمهور ایران باور کنید شوخی نمیکنم (جدی جدیه)

راستی یه سوال که جواب دادنش برام مهمه..........اگه خواب عصر پنج شنبه ام واقعیت داشت(بدون اما و اگر وشاید و...)چی میشد ؟منتظر جواب هاتون هستم.

نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

ئه وینی تۆ

له و کاته وه ئه وینی تۆ

له ناخم دا سه ری هه ڵدا

داری هیوام با ڵای كردو،

گوڵی بزه م سوور هه ڵ گه ڕا

روژێك نه بو هه زار كه ڕه ت

گڕی عیشقت

په ڕ و باڵی مه لی خه یاڵ نه سووتێنێ

شه و نه بوو هه ناسه كه م

له سه ت لاوه

شووشه ی دڵم نه چڕژێنێ...

 

میوان

پێكه نین و گریان هه ردوو

هه واڵێكی لێكتر زیزن

چه شنی به هار و پاییزن

شنه و گێه،هه تاوی هاوین و به فرن

زۆر لێك دوورن

هه ر وه ك تا ریكایی و نوورن

به ڵام ئه م شۆ وێكڕا هاتن

بۆ سه ردانی دڵی خه سته م

پێكه نین هۆن هۆن ده گریا،

گریان قاقا پێده كه نی له سه ر جه سته م

 

1.زۆزانی دڵ

وڵاتێكی پڕ بارانه

كه چی گوڵی تاسه كانم،

هه ردێن وسیس هه ڵ ده گه ڕێن

 

2.ئه م کاتانه ی که دهت بینم

گشت سه عات و ده قیقه کان

باڵ ده گرن

به ڵام بێ تۆ!

چركه م سات و ساتم مانگ و

مانگم ساڵه!!

                                                            خالید عینایه تی

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 6:9 قبل از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

۱.من یه پسر دایی دارم که الان پیش دبستانیه.پسر باهوش و با درکیه اینو من نمیگم شواهد و مربی مهدش میگه

این پسر دایی بنده(آقا آرین)بچه ی شلوغیه با شیطنت ها و بازیگوشی های زیاد ولی پشت این چهره ی همیشه موزیانه واذیت های بی اندازه اش هیچ وقت فکر نمی کردم با این سن وسال با من هم آرزو باشه.آخه چند وقت پیش با اون تن صدای پسربچگانه و با اون حس قشنگ آرزومند بودنش و در حالی که احساس میکرد روی ابرها قدم میزاره به مامانم (که خیلی دوستش داره)گفت:عمه من خیلی دوست دارم برم دانشگاه خۆزگه قه بووڵ ئه بووم ته دلم گفتم: آرین جان:خۆزگه منیش قه بووڵ ئه بووم .

دیگه چه انتظاری دارید بچه که هنوز رنگ کلاس اول رو ندیده آرزوی دانشگاه رو تا حد زیادی محال میبینه فردا که شد پشت کنکوری چی به سرش میاد...

۲.اگه زود زود قالب وبلاگ عوض میکنم واسه اینه که تنوع رو در ظاهر خیلی دوست دارم مثلا" اتاقم هرماه به کل دکوراسیونش عوض میشه

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

این تعطیلی آخر هفته گذشته فرصت خوبی بود که با بهانه گیری و اصرار بیش از حد از والدین عزیزم برگردیم سقز تا یه کم از دلتنگی هام کم بشه هر چند نتونستم به دیدار عزیزان برم (جز یکی ...اونم ۵دقیقه)ولی خب با دیدن خیابون ها محله ها مغازه ها خونه ها و ... یاد و خاطرات زشت و زیبای گذشته زنده شد و کمی دلشاد شدم هر چند برگشتن و دلکندن سخت و عذاب آور بود.

شنبه وقتی برگشتیم از ورودی شهر تا خونه(۱۰-۱۲دقیقه ای)حدودا"یه ساعت و نیم طول کشید عجب ترافیک سنگینی بود البته دلیل این ترافیک و افزایش ۹برابری زمان جای بسی شکر داره امیدوارم این داستان همچنان و حالاحالاها ادامه داشته باشه تا دیگه سال آینده دلیلی برای زیر نور نور مطلق مهتاب نشستن درک بهتر سکوت شب تحمل گرمای محبت خورشید خانم در ظهر تابستان موش و گربه بازی آب لوله کشی دلمردگی مردم خواب طولانی سبزه زارها و گل های خودرو دشت و صحرا بی نون و آب شدن کشاورزهای روستایی تلفات بی اندازه ی دامی روستایی های بیچاره و...نباشه

بهتر و رک تر بگم خشکسالی دلیلی بهتر بگم توجیهی برای دسته گل به آب دادن دولتمردان نباشه

 

زندگیمون طوری شده که زیبایی های دور و برمون مثل بارون هم ما رو به سمت سیاست میکشه...وتراژدی از همین جا آغاز میشود و چه تراژدی غم انگیزی................

نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

گاهی اوقات بعضی از جملات در زندگی بعضی آدما(اونایی که فکر فعال دارن)تاحدی اثر میزاره که سرنوشت اونا رو به کلی تغییر میده ومسیرشون رو عوض میکنه البته ناگفته نمونه که قرارنیست این جمله هارو فقط آدمهای بزرگ گفته باشندآدم هایی که با شنیدن اسمشون یاد عظمت و انسانیت می افتیم.آدمهای به ظاهر کوچیک(اما از درون بزرگ)هم سخن هایی میگن که سرنوشت سازه حرفهایی که نمیدونی از کجا اومده اما با شنیدنش به اوج عظمت و انسانیت پی میبری.

یک سری حرف ها هم هستند که این طوری آب و تاب ندارن اما خب تاثیرگذارندمثلا" داداش یکی از دوستای من ماشین سنگین داره پشت ماشینش نوشته((شد شد نشد بی خیال))این جمله تو زندگی دوست من به حدی اثر گذاشت که برای رسیدن به هر هدفش به خوبی تلاش میکرد اما اگه در نهایت به شکست نزدیک میشد با گفتن این جمله مثلا" به خودش امید میداد اما خودمونیم با این جمله خودش رو میسپرد دست سرنوشت...مگه نه؟؟؟!!!

اما خود من جمله ای که خیلی تو زندگیم تاثیرگذاشته نوشته ی یکی از دبیرهای دوران دبیرستانمه ـ البته تنها برام یه دبیر نبود ـ که توی دفتر یکی از همکلاسی هام نوشته بود و بهم کمک کرد تا به خیلی چیزهام برسم...این جمله بود:

انسان مدرن کسی است که خود را باز آفرینی کند.

 

نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

 

فعلا"چون تازه اومدیم تنها محیطی كه غیر از خونه باهاش در ارتبام،مدرسه است تو خونه تقریبا"همون دختر سابقم كه صبح ها گهگداری از دنده ی چپ بلند میشم ازخواب،اونم از سر دلتنگیه.اما تو مدرسه دیگه اون سارای قبل نیستم دیگه اون دختری نیستم كه اسمش ورد زبون ناظم ها بود،سارایی كه همیشه همه از دست بازیگوشی ها و پرحرفی هاش به فریاد اومده بودن،دختری هستم ساكت و مثل این بلا نسبت خرخون ها-امروز یکی از بچه ها این طور میگفت- یه گوشه میشینم و سرم تو لاك خودمه بابا به خدا هر كاری میكنم نمی تونم باهاشون اخت بشم طبق معمول همیشه،با دبیرها راحتم،مشكل بچه هاست همفكر نیستیم،البته خوشبختانه یكی از همكلاسی هام سقزیه و روشنفكر(اما نه به روشنفكری من- این پرانتزه شوخی بود جدی نگیرید- )

نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

۱.سلامی چو بوی خوش آشنایی                                 بر آن مردم دیده ی روشنایی

از همه ی عزیزایی که این مدت خاموشی وبلاگم رو تحمل کردندخیلی خیلی خیلی...تشکرمی کنم و از همه ی اونایی که توی این یه ماه با نظراتشون به وبلاگ جون دادن خیلی بیشتر تشکر میکنم تازه فقط اینا نبود یه عالمه نظر خصوصی داشتیم که بین خودمونه.دیر به جمع شما عزیزان برگشتنم خیلی باعث دلتنگیم شده بود این رو چندتا از عزیزترینها خبر داشتن ولی خب بعد از یک ماه اومدم کلی سرم گرم شد با خوندن پست های این یه ماه دوستان تقریبا"همه شو خوندم ولی باید بگم از این به بعد اگه دیدید تاریخ پست هام کمی از هم دورمیشه_البته شاید_ از دستم دلخور نشید آخه بابا من کنکوری ام درس دارم و یه عالمه آرزو تازه می خوام پیچ اول زندگیمو طی کنم باید مواظب باشم چپ نکنم.

در ضمن یک نکته اخلاقی:همسفرهای محترم که سر این پیچ به هم میرسیم سرعت و سبقت غیرمجاز اکیدا"ممنوع از لایی کشیدن هم خواهشا"پرهیز کند(این پیچ خیلی تنده وخطرناک)اما هرگاه خط های جاده نقطه چین شد خواهشمندم رودربایستی نکنید با کمال احتیاط و اعتماد به نفس سبقت بگیرید.

                                                                امروز مال شماست...

۲.اگر كسی گلی رو دوست داشته باشه كه تو كرورها و كرورها ستاره فقط یك دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همین قدر بس است كه نگاهی به ان همه ستاره بیندازدوباخودش بگوید((گل من یك جایی میان ان ستاره هاست))،اما اگر بره گل را بخورد برایش مثل این است كه یكهو تمام ان ستاره ها پتی كنند و خاموش بشوند.     

 شازده كوچولو/انتوان دو سن تگزوپری- احمد شاملو

 

 

نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

۱.چقدر به قدرت رسیدن رو دوست داریم؟ما که تقریبا" توی یک جامعه ی یکسان(کشوری به ظاهر در حال توسعه)زندگی میکنیم چقدر تلاش میکنیم قدرتمون زیاد بشه؟همه مون میدونیم آدمای اطرافمون ـ چرا دور بریم خودمون ـ تمام کارهامون درنهایت برای رسیدن به قدرت و کاریزمایی قویه.خب دلیل این قدرت طلبی چیه؟چرا افراد جامعه ی ما((شخصیت اقتدارطلب))دارن؟این عبارتیه که در روانشناسی اجتماعی برای امثال افراد این جامعه به کار برده میشه.ولی این اقتدارطلبی منشاش از کجاست؟به کجا برمیگرده؟قضاوت بر عهده ی شماست.ولی چند وقت پیش راجع به قدرت یه چیزایی خوندم خوندنش برای شماهم ضرر نداره:

((احساس عدم امنیت حقارت وترس انسان را به سوی کسب قدرت به عنوان بهترین درمان درد ناامنی وسرگشتگی سوق میدهد.وآنچه در روانشناسی اجتماعی((شخصیت اقتدارطلب))خوانده میشودمحصول همین توالی احوال است.))          دیباچه ای بر جامعه شناسی سیاسی ایران(دوره جمهوری اسلامی)/حسین بشیریه(دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران)/انتشارات نگاه معاصر-چاپ دوم۱۳۸۲

۲.پس الان راحت تر میشه برای زور زدن دختر خانمهای هم سن و سال من برای رفتن به دانشگاه دلیل آورد.دخترهای محترم هم اینو خوب درک کردن برای همینه که برای مثال اگه به کلاس های دانشگاه پیام نورسقزمیری شبیه یه دبیرستان دخترانه است تا کلاس دانشگاه که یه گوشه چند نفر آقاپسرهم نشستن البته این رو من ندیدم فقط تعریفشو شنیدم...

نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

۱-عصر پنج شنبه داشتم وسایل های شخصی ام رو برای اسباب کشی جمع میکردم به سررسید دو سال پیشم که نگاه کردمدیدم یکی از جمله های آنتونی رابینز رو درصفحه اولش نوشته بودم

                            پاداش نهایی این است به عنوان یک انسان چه خواهیم شد

واقعا" به پاداش نهایی طبق تعریف تونی می رسیم ؟اصلا"ما معنی انسانیت رو می فهمیم؟یعنی چی؟انسان به کی میگن؟واقعا"یه انسان واقعی چه خصوصیاتی داره؟گاهی کارهایی می کنیم که خودمون هم نمی دونیم هدفمون چیه نمی دونیم می خواییم به کجا برسیم به چی برسیم...

بعضی آدم هارو دیدم که تمام اعمالشون فقط جنبه ی شخصی داره و فقط و فقط به فکر خودشون هستندهیچی جز خودشون براشون مهم نیست اما وقتی به جمعی میان خودشون رو از همه بهتر و برتر و مهمتر و به قول معروف انسانتر میدونن.ولی انسانیت به معنای واقع کلمه اینه؟مسلمه که این نیست.

اما بعضی دیگه از آدم ها هستند که توی زندگیشون فقط یک سری کارهای خاص انجام میدن و با یک سری کارهای تکراری-واغلب هیچ و پوچ-روزشون رو به شب و شبشون رو به روز می رسونن و هیچ تاثیری بر زندگی شخصی خانوادگی و جامعه شون ندارن حتی وقتی بهشون پیشنهاد میدی از اون حالت مکرر و یکنواخت بیرون بیان میگن ما اینطوری راحتیم سرمون به زندگی خودمون گرمه وکاری به کار کس نداریم و نمی خواییم کسی به زندگیمون کاری داشته باشه ولی این سر رو توی برف کردن مثل کبکه این آدم ها اسم خودشون رو هم میزارن انسان اصلا"درسته؟

بهتره یه کم فکر کنیم ببینیم کارهامون رفتارمون تصمیم هامون عقایدمون خواسته هامون و...در چه جهتی هستند ودر نهایت ما رو به کجا میرسونن.با این ها به سر منزل مقصود میرسیم؟ اصلا" مقصود چیه؟مهم اینه که ما مقصودمون رو انسانیت اما به معنای واقع کلمه قرار بدیم

انصافا" خداییش یه خورده فکر کنیم اگه همه مون انسانیت رو بفهمیمو اون رو درک کنیم و مقصودمون قرارش بدیم واقعا" جامعه به کجا میره راستی فکر نمیکنی به همونی میرسه که همه می خواییم به دموکراسیپس در جهت رسیدن به یک انسان کامل در ذات و شیره ی وجودموننهایت تلاش رو بکنیم از خودمون نپرسیم که با این کارها چی دستگیرمون میشه قرار نیست همیشه خودمون نفع ببریم گاهی باید سوخت برای آنهایی که لیاقت دارن ومستحقند پس مهمترین چیز اینه که درک کنیم به عنوان یک انسان چه خواهیم شد واین پاداش نهایی ماست (و اوج لذت از زندگی وبندگی حق)

۲-راستی گفتم اسباب کشی آره دارم از اینجا میرم اما دلتنگی داره خفه ام میکنه.آخه من سقز رو خیلی دوست دارم از قدیم گفتن هیچ جا خونه ی آدم نمیشه حکایت منه.اما خب همیشه در اینجور مواقع سعی میکنم با همه ی دلتنگی واسه خودم روزنه ی امیدی پیدا کنم مثل این شعر سهراب:

هر کجا هستم باشم  

آسمان مال من است        

زندگی فکر هوا عشق زمین مال من است

چه اهمیت دارد اگر میروید گاه      

قارچ های غربت...

۳-در ضمن امسال با صمیمی ترین دوستم برنامه های زیادی داشتیممنظورم کنکوره که این برنامه ها فقط در سقز عملی میشد الان هم که از هم دور میشیم فقط برامون دعاکنید جفتمون به اونی که می خواییم برسیم یعنی اینکه هر دومون اون رشته هایی رو که دوست داریم قبول بشیم اما یه دانشگاه و یه شهر

نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

رمضان شروع شد و ما و حكايت ماه و مامؤستايان و دولت راستي اين وسط كي راست ميگه چرا منجم ها كه ميتونن فلان ماه گرفتگي يا خورشيد گرفتگي رو با دقت در مكان و زمان پيش بيني كنند نمي تونن اول يه ماه تو دوازده ماه سال رو پيش بيني كنند متاسفانه ما تعبير آدمهاي تعريف شده ي مامۆستا په شێو هستيم

ئێمه له وه تی هه ین درۆ له گه ڵ خۆمان ده كه ین

له ژینماندا

له كرده وه و نووسینماندا 

بێ فه لسه فه ین

...

مناله كان

توخوا كه ي بپرسن لێیان

بپرسن له وانه ی چاويان

تيني ناگاته به ر پێیان

مه ترسن،بپرسن بڵێن:

له سه فه ري دوورگه ي خوێنا

بۆ مناڵان چيتان هێنا؟

فقط دنبال يك پيروي كوركورانه ايم...از كي؟از اونايي كه ((چاويان تيني ناگاته به ر پێیان))

به هر حال آغاز ماه مبارك رمضان رو به همه تون تبريك مي گم

 

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

و نترسيم از مرگ

(مرگ پايان كبوتر نيست .

مرگ وارونه ي يك زنجره نيست.

مرگ در ذهن اقاقي جاريست.

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.

مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان.

مرگ در حنجره سرخ-گلو مي خواند.

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.

مرگ گاهي ريحان مي چيند.

مرگ گاهي ودكا مي نوشد.

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد.

وهمه مي دانيم

ريه هاي لذت،پر اكسيژن مرگ است.)

در نبنديم به روي سخن زنده ي تقديركه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

فقط مي تونم بگم مرگ هنرمند نام آشناي سنندجي علي اشرف فرشا را به همه ي ملت كرد تسليت بگم

چه پكه يێ گوڵ و چه پكه یێ نه رگس مه رگتان نه بینم هه رگزاو هه رگز...

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

جاده اي روبرويت  

اطراف جاده تا بينهات تهي از هر نگاهي

يكه وتنها

نه دوستداري نه سر پناهي

آنكه تو او را مي طلبي

صدايت را نمي شنود

وآنكه تو را مي طلبد

پيدايش نمي كني

چه بغض سنگيني

چه هجوم تلخي

هجومي از جنس سكوت هجوم لرزان قطرات خونبار آب

بر گونه هاي سرد تو

(دلتنگي هاي عصر جمعه آدم رو به شاعري گرفتار ميكنه)

نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

ديروز از كلبه مريم خبردار شدم دو نفر از اهالي شارنيوز واسه ارشد قبول شدن بهشون تبريك ميگم وآرزوي موفقيت براشون دارم

نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

گاهي به اين فكر مي كنم اين بهرام كيان جزو كدوم دسته از اقشار جامعه است؟از كدوم نوع جوان هاست؟از اين مدل جوان ها توي جامعه ي ما چقدر پيدا مي شه؟چند درصد جوان هاي اطرافمون امثال بهرام كيانند؟(خواهشا"درصد هاي خيالي و باطل به ذهنتون راه نديد...)

همه مون مي دونيم توي دنياي امروز ايران به واقع نمونه هاي بهرام،زيادتر از نمونه هاي ديگه مثل پويا و نغمه اند-چه دختر چه پسر-ولي واقعا"جواني مثل بهرام چرا بايد تكيه كلامش ((پيچوندن))باشه؟چرا از ديد بيشترين درصد جوان ها ديگران همديگه رو مي پيچونن؟به خاطر چيه؟اصلا"منظورش چيه؟؟؟منظورش كه خيلي تابلوست از ديد اون،همه به هم دروغ مي گن و به همديگه كلك مي زنن و سرهم شيره مي مالن يا به عبارتي همديگه رو مي پيچونن. نمي خوام از ديد جامعه شناسي بررسيش كنم فقط مي خوام ديدگاه خودم رو بگم چون زياد از نظريه هاي اجتماعي و جامعه شناسي سر در نمي آرم ولي زياد دوست دارم جواب سوالم رو بگيرم...

                                                              /منتظر حظور سبزتون ونظر هاي مفيدتون/

نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

اگه يه خورده موشكافانه به اطرافمون نگاه كنيم مي بينيم دوروبرمون داره خالي مي شه همه يا از دل كندن و دليل هاشون مي گن يا مي خوان دل بكنن.بعضي ها هم كه كارشون تموم شده و از پيش ما رفتن.ولي ما كه داريم خاكمون رو جا مي زاريم و مي ريم چرا نبايد به اين فكر كنيم كه با رفتن ما چه عاقبتي در انتظار وطنمونه فردا آيندگان به ما چي مي گن.رفتن ما با فرياد زدن اين جمله كه((بيگانه بيا))هيچ فرقي نداره،تقدير كار خودشو مي كنه آدماي بي خانمان اينقدر زياد هستند كه اگه ما بريم جامون خالي نباشه ولي به چه قيمتي؟نمي دونم!

گلستان ما داره گل هاش كنده مي شه اما سرنوشت به جاي گل هاي زيبا و طبيعي گل مصنوعي مي زاره وچشم به دل دروغ ميگه دل هم كه جاي عشقه و از قديم گفتن عقل و عشق مثل آب و روغنند زود گول مي خوره و فكر مي كنه اين خاك مثل هميشه آباده اما زهي خيال باطل كه اين آبادي نيست بلكه ويراني مطلقه.كدوم خاك با حضور بيگانه آباد بوده تا مال ما دوميش باشه.بسه ديگه به خودمون بياييم چشم هامون رو باز كنيم به فردا نگاه كنيم شايد ما بتونيم براي خاكمون كاري كنيم. غير ممكني وجود نداره،همه چيز امكان پذيره.اينه كه ميگم عاشق باشيد(اشاره به آپ پاييني)فقط دوست داشتنه كه مثل پاك كن محال رو پاك مي كنه...

نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

سلام بي مقدمه يه سوال مي پرسم كه جواب همگي رو مي دونم:

دوست دارين توي كار هاي مهم زندگيتون موفق باشيد و به هدفتون برسيد؟

خب چند مرحله داره:

1_هدف اصلي و بزرگتون رو كاملا"روشن كنيد و اگه شد اون رو روي يه تيكه كاغذ بزرگ بنويسيدو جايي نصب كنيدكه هميشه جلوي چشمتون باشه.

2_مسير خودتون رو مشخص كنيد،فكر كنيد كه چطور و از چه راهي به خواسته تون مي رسيد.

3_براي طي كردن مسير مشخص شده هدف هاي كوچكتري رو تعيين كنيد.

4_براي رسيدن به هدف هاي كوچيك بيشترين سعي و تلاش رو بكنيد اما مواظب باشيد از مسير منحرف نشيد.

5_راستي زياد دنبال ميانبر نباشيد سعي كنيد طي مسير رنج و مشقت زيادي رو تحمل كنيد _اما نه اينكه از پا در بياييد مواظب سلامتي خودتون باشيد _چون هرچه زحمت بيشتر باشه درصد رسيدن به هدف والاتون و لذت عاقبتش بيشتره

 

بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد

باد غيرت بصدش خار پريشان دل كرد

طوطيي را بخيال شكري دل خوش بود

ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد

 

اما يك نكته مهم:

6_عاشق باشيد...يكي ديگر از مراحل اينه كه عاشق باشيد اونم به شدت .اول فكر كنيدببينيد چه كسي بيش تر از همه از رسيدن شما به هدفتون خوشحال ميشه بعد ببينيد واقعا"لياقت دوست داشتن رو داره اگه به اين دو مورد رسيديد به شدت عاشقش باشيد اين در صورتيه كه شما عاشق نباشيد اما اگه هستيد حساب جداست در اون صورت باور كنيد اگه عشق واقعي باشه خود به خود هدفتون همون عشقتونه و تمام كارهاي خوب رو به خاطر اون انجام مي دهيد و به خاطرش بهترين مسير رو انتخاب مي كنيد و در نهايت به رستگاري مي رسيد.پس يك عاشق واقعي باشيد در اين صورت

                                                                             خوشبختي و موفقيت از آن شماست

البته اين نظر شخصي منه،ممكنه درست نباشه اما من طي تحقيقاتي به اين نتيجه رسيدم اونايي كه عشقي تو كارشون نبوده(از نوع واقعي)و خلاف اين مراحل رو طي كردن هيچ وقت موفق نشدن در ضمن قرار نيست كه هميشه عاشق شخص بود،عشق به خدا،عشق به وطن و...هم مي تونه معشوق هاي بهتري باشه...

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد

نقش هر نغمه كه زد راه به جايي دارد

محترم دار دلم كين مگس قند پرست

تا هوا خواه تو شد فر همايي دارد

نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

اين روزا خيلي دلم تنگه،نه تنها به خاطر اوضاع سقزم بيشتر دلتنگيم واسه يه جاييه كه با همه جا توي دنيا فرق مي كنه خدا مي دونه يه بار ديگه بتونم برم يا نه اگه برم كي مي رم؟؟؟؟؟؟؟؟؟اصلا"عمرم به جايي مي رسه كه بتونم يه بار ديگه تصميم بگيرم و برم اين از نا اميدي نيست شايد هم بگيد يه جوان 18 ساله چرا از كوتاهي عمر مي ترسه ،افسرده هم نيستم فقط اين رو قبول كردم كه ديگه مرگ الان بيشتر از هر موقعي پير و جوان رو فراموش كرده خدا مي دونه شايد يه روزي با يه ماشين قاچاق بنزين تصادف كردم ديگه اين آتش مهيب پير وجوان نمي شناسه يا اينكه توي شبهاي زمستون يخ كردم اين سرما هم پير و جوان نمي شناسه شايد اندك گازي كه تو زمستون داريم جو بگيردتش و به جاي لوله هاي گاز اتاقم رو پر كنه اين گاز هم پير و جوان نمي شناسه جديدا" هم بايد از گرما ترسيد

خلاصه اميد وارم لا اقل اينقدر عمر كنم كه برم همون جايي كه خيلي خيلي دلتنگشم چون اونجاست كه هيچ دلتنگي معنا نداره تازه غير از اين اونجا آدم خودشو مي شناسه...

 

...وديدم كه تنها((خسي))است و به((ميقات))آمده است ونه((كسي))وبه((ميعاد))ي.وديدم كه((وقت))ابديت است،يعني اقيانوس زمان.و((ميقات))در هر لحظه اي.وهرجا.وتنها با خويشتن.چرا كه((ميعاد))جاي ديدار توست با ديگري.اما((ميقات))زمان همان ديدار است و تنها با((خويشتن)).ودانستم كه آن زنديق ديگر ميهنه اي يا بسطامي چه خوش گفت وقتي با آن زاير خانه خدادر دروازه نيشابور گفت كه كيسه هاي پول را بگذار وبه دور من طواف كن و برگرد.وديدم كه سفر،وسيله ي ديگري است براي خود را شناختن.اين كه((خود))را در آزمايشگاه اقليم هاي مختلف به ابزار واقعه ها و برخورد ها و آدم ها سنجيدن و حدودش را به دست آوردن كه چه تنگ است و چه حقير است و چه پوچ و هيچ.        (خسي در ميقات/جلال آل احمد/شنبه 29/فروردين/1343)

نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

                 زندگي كن ولبخند بزن ،

                                             به خاطر آنهايي كه با لبخندت زندگي مي كنند

 

نوروز امسال يه عيدي ناقابل براي يه عزيز تهيه كردم واين نوشته رو نوشتم وبهش هديه دادم اما بعد از خوندش به من گفت كه اين نوشته شاملش نمي شه اين گفته اش من رو به فكر فرو برد با توجه به شناختي كه ازش داشتم حس كردم از مشكلات زندگيش سخت دل تنگه اين بود كه تصميم گرفتم براي كسي اين رو ننويسم تا به ياد سختي ها نيفته و چقدر ناراحت وپشيمون كه براي ايشون اين دو جمله رو نوشتم ...اما حالا عهد خودم رو شكستم واز همه تون مي خوام كه اول به زيبايي ها و جاذبه هاي زندگيتون فكر كنيد به اونايي كه دوستشون داريد ودوستتون دارن وبا لبخندتون شاد ميشن_در اين فاصله چشم هاتون رو در حالت بسته نگه داريد_............................................................حالا كه باز كرديد يه بار ديگه بالبخند وبا صداي بلند به خودتون بگيد

              زندگي كن ولبخند بزن ،

                                           به خاطر آنهايي كه با لبخندت زندگي مي كنند

 

 

نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

 

ديروزدر كلاس ديفرانسيل كه داشتيم تست هاي كنكور سال هاي پيش رو بررسي مي كرديم و دبير مون به خاطر تفهيم!بيشتر جواب ها رو طول مي داد،داد يكي از بچه ها در اومد كه چراجواب تست ها اينقدر طولانيه ما بايد راه هاي كوتاه تري رو ياد بگيريم تا اينكه دبيرمون در نهايت آرامش اين شعر"مامۆستا په شێو"رو براش خوند:

 

                   مناڵه كان

                   له واته كاني دوێنێمدا

                   گوتم ئێمه له وه تی هه ین درۆ له گه ڵ خۆمان ده كه ین

                   له ژینماندا

                   له كرده وه و نووسینماندا 

                   بێ فه لسه فه ین

                   ئه مه م گوت و دنيا ڕما

                   هه وري تانه

                   به ره و ئاسۆی بیرم جما

                  

                   مناله كان

                   توخوا كه ي بپرسن لێیان

                   بپرسن له وانه ی چاويان

                   تيني ناگاته به ر پێیان

                   مه ترسن،بپرسن بڵێن:

                   له سه فه ري دوورگه ي خوێنا

                   بۆ مناڵان چيتان هێنا؟

                   پێمان بڵێن چيتان هێنا؟      

                   پێمان بڵێن چيتان هێنا؟

 

بعد يه مثال از ژاپن پر مثال(تنها كشوري كه تورمش صفر است)برامون آوردكه در نظام آموزشي ژاپن بچه اي كه براي اولين بار ميره مدرسه اولين چيزي كه ياد ميگيره اينه كه كشور ژاپن چه همسايه هايي داره،از اطراف به كجاها محدود ميشه و بهشون ميگن كه اين همسايه ها هيچ كدوم دوست واقعي شون نيستند وهر كدوم كه باهاشون روابط به ظاهر دوستانه اي داشته باشند فقط چشم طمع دارن پس تنها خودمون مي تونيم درد كشورمون رو درمون كنيم وآينده اش رو تامين...اما در نظام آموزشي ايران بچه هاي كلاس اولي اولين جمله هايي كه ياد ميگيرند اينه:

                                بابا آب داد...،بابا نان داد...

واين يعني اينكه"زرد آلو بيا گلو"از همون ابتدا بچه هارو به مفت خوري عادت ميدن و تو گوششون مي خونن

همه ي اينا نظر دبير ديفرانسيلمون بود

راستش به نظر من هم همين طوره وكاملا"باهاشون موافقم اينه كه با تن راحت طلب انسان جور در مياد.نمي پرسيد واسه چي از تمام درس هايي كه يك دانش آموز تا ديپلم مي خونه فقط همين دو جمله يادش مي مونه؟ نه اشتباه نكنيدبه خاطر خاطراتش نيست به خاطر همين روح راحت طلبيه...

خداييش يه چيزي بگم نبايد گول حرفاي اين بزرگتر هاي مملكت رو خورد هي ميآن از بچه ها و نوجوان ها وجوان ها مي گن كه آينده هاي مملكتند و...اما فقط حرف ميزنن يه فكر درست تو كله شون نيست بعد ميگن ايراني فكرش درست و خوب كار ميكنه پس كو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونا فقط خودشون رو ميبينن به اين فكر نمي كنن،يه نسلي كه مياد يه نسل ديگه ميره...

پس خودمون بيايم به فكر خودمون و كشورمون باشيم ما ديگه بزرگ شديم فكرمون كار ميكنه درسته از اول اشتباه راه افتاديم اما تغير سخت نيست اگه بخواييم ،خواستن توانستن است،وهيچ وقت براي تغيير دير نيست،ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است. يكي از بهترين راه هاي اينه كه براي انجام كارهاي مهم وبزرگ راهي رو كه از همه سخت تره انتخاب كنيم وزياد دنبال ميانبر نباشيم اينطوري فردا در برابر مشكلات سخت تر زندگي راحت تر مي تونيم دست و پنجه نرم كنيم پس بيشتر شرايط رو به خودمون سخت بگيريم_ولي ديگه كاري نكنيم از اصل ماجرا دور بشيم_دوست دارم اين نوشته ي دكتر علي شريعتي رو براتون بنويسم:

              ... وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ

              بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

              و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

 

در ضمن اين دوست ما كه اعتراض داشت از اون بچه درسخون هاي واقعيه منظورش از مسير كوتاه اين بود كه وقت كنكور كمه ونمي رسه اين همه وقت رو براي رسيدن به جواب تلف كنه راستم مي گفت    دوشنبه ۱۴/۵/۱۳۸۷

نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |

دمدماي غروب كه ميشه  ميدان جمهوري نمي دونم چه خبره كه از پير وجوان،بيكار و فعال، معلم و استاد و باز هم جوان به دفعات مكررحضور به هم مي رسانند البته عده اي مي آيند براي اينكه به چشماشون خوش بگذرونن،البته باحضور افراد خيلي خيلي خودنما و...نما،حضور دسته ي اول اصلا" بعيد نيست بلكه متمم است و بعضي ها ميان براي بحث هاي آزاد البته اين روزا بازار انجمن ها واتاق ها گفتمان توي سقز خيلي داغه شايد ظرفيت كلاس ها - برعكس كلاس هاي كنكوركه هميشه منتظر شماست – پرشده وافراد به جا مونده شايد هم اونايي كه در حد اينن كه خودشون يه انجمن راه بندازن مجبور ميشن در اين مكان شلوغ گرد هم جمع بشن و بحث كنند شايد هم ارشادي هاي عزيز صلاح نمي دونن كه اون لايق هافعال بشن شايد هم تعداد كلاس هاي خالي به تهي رسيده باشه ...اما خودمونيم اين بحث ها جز درد دل چيزي نيست البته بازار شيطان جون هم داغه چون غيبت كردن هم كم نيست مثل پشت سرعمو محمود صفحه  انداختن البته يك راه معقولانه براي اينكه مرتكب گناه كبيره نشويم اين است كه عمو محمود را دوست بداريم- بابا زندگي رو سخت نگيريد دنبا دو روزه ساده باشيد و دل پاك با لبي خندان- پس ازاين به بعدبيخود خون خودتون رو كثيف نكنيد ورنجشتون رو از عمو محمود وامثالش بي خيال باشين...

حالا يه سوال ... مخصوصا"از دبير هاي عزيزومحترم ، در كل فرهنگيان فرهيخته واقعا"انگيزه ي شما ازاين ميز گرد ها با ميز هاي نامرئي وروي پاي خويش ، اينه كه من گفتم يا چيز ديگه اي پس اگه ميشه لطفا"بفرماييد :

                     

انگيزه ي شما چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

راستي من مخلص همه اهالي فرهنگ وهمه ي فرهنگياي عزيز هم هستم قبل از همه ((دايكي خۆ‌شه ويستم)) و  دبير جامعه شناسي-قوانين اجتماعي-ام در سال دوم دبيرستان وبعد هر كس كه با جون ودل زحمت ميكشه ، دم همه تون گرم     جمعه ۱۱/۵/۱۳۸۷

نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط سارا خاتوون-په پووله ی قژ ئاگرین| |


Design By : Night Skin